تبليغاتX
!
!

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند


مهربانی؟ بالای سر ما

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست                        بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ان شب مستش کرده بود                             فارق از جام الستی کرده بود
گفت یا رب از چه خارم کرده ای؟                              بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عسق دل خونم مکن                         من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم                                     این تو لیلای توُُ من نیستم !
گفت ای دیوانه لیلایت منم                                     در رگت پنهان و پیدا منم
سالها با جور لیلا ساختی                                      من کنارت بودم و نشناختی



پ.ن: آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد که همواره به یاد تو هستم!

دوشنبه 1388/10/07 توسط زرناز |

سخنی نیست

چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست

***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست

***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
وندر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

                                                                                        "احمد شاملو"
  

یکشنبه 1388/09/01 توسط زرناز |

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
 یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
                                                                                      "مهدی اخوان ثالث"

یکشنبه 1388/07/26 توسط زرناز |

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته
تیرکی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر این تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است

 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

                                                                     "سهراب سپهری"

پنجشنبه 1388/06/26 توسط زرناز |

بیا برویم

                                      
میان این برهوت                                                 
این منم من مبهوت
بیا بیا برویم
به آستانه گلهای سرخ در صحرا
و مهربانی را
ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم
بیا بیابرویم
به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا
 بیا که سبزه ‌آندشت را لگد نکنیم
و خواب راحت پروانه را نیاشوبیم
گیاه تشنه لب دشت را به شادابی
ز آب چشمه شراب شفا بنوشانیم
بیا بیا برویم
 و مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم
که دشت تشنه عشق است و شهر بیگانه
بیا بیا برویم
 که نیست جای من و تو
 کهجای شیون نیز
 نه سوز سرما اینجا
که خشمی آتش وار
به شاخه سر نزده هر جوانه
می سوزد
نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز
که شعله های غضب جوجه پرستو را
درون بیضه به هر آشیانه می سوزد
 تمام مرتجعان غول گول دنیایند
 همیشه سد بلندی به راه فردایند
بیا بیا برویم
که در هراس از این قوم کینه توزم من
و سخت می ترسم
که کار را به جنون
 و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی
به هر کجا که رویم آٍمان همین رنگ است
 بیا بیا برویم
 آه من دلم تنگ است
بیا بیا برویم
 کجاست نغمه عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی
نشانه شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا بیا برویم
خوشا رستن و رفتن
 به سوی آزادی
                                                                          "حمید مصدق"

پنجشنبه 1388/05/08 توسط زرناز |

هجوم

اگر برابر مهربانی ات

چراغ آئینه ای روشن بود

هیچ تصویری

شکسته نمی گریست

***

و هر نگاه دشنامی است

وهر لبخند

خنجری برهنه.

پرنده ی صدای مرا

پرواز بیاموز!

***

سپیده

شکفتن زخم های زمین است

وغروب

شیون شبهاست

نگاه کن!

چه اشکهای روشنی می سوزند.

***

آه من این همه زخم را

نیاموخته بودم .

آیا مرهم راز بزرگی بود

که خاک از منش

پنهان می داشت؟!

***

هیچ آتشی

جنون پلنگ را

خاکستر نمی کند

جز موعود روشنی

که بی دریغ می تابد.

بخوان!

بخوان!

که سحر ماه

قلب جاودانگی است.

***

آیا من آن آواز گمنام بودم

که هیچگاه،

بر زبان آدمیان جاری نشد؟!

آه با من بگو

                                                                         "افشین سرافراز"

سه شنبه 1388/04/23 توسط زرناز |

ظاهرآ کوچک ولی

اگر كار كوچكي

با دقت و به طور مداوم واز روي محبت

انجا م شود

ديگر

كار كوچكي نيست

مردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم مي زد مردي را از فاصله دور مي بيند كه مدام دولا مي شود وچيزي را از روي زمين بر مي دارد وتوي اقيانوس پرت مي كند. نزديك تر كه مي شود ، مي بيند مردي بومي صدف هايي را كه به ساحل مي افتد در آب مي اندازد .

- صبح بخير رفيق خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي كني ؟

- دارم اين صدف ها را داخل اقيانوس مي اندازم . الان موقع مد درياست واين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد .

- دوست من ! حرف تو را مي فهمم در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارند . تو كه نمي تواني آن ها را به آب بر گرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست ،نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند؟

مرد بومي لبخند مي زند دولا مي شود ودوباره صدفي را بر مي دارد و آن را در داخل دريا مي اندازد : براي اين يكي اوضاع فرق كرد .

نتيجه : مادر ترزا معتقد است«ما نمي توانيم كار هاي بزرگي را روي اين كره خاكي انجام دهيم اما مي توانيم كار هاي كوچك را با عشق هاي بزرگ انجام دهيم » و كار كوچكي كه با عشق بزرگ صورت مي گيرد ديگر يك كار كوچك نيست كاري بزرگ است و كار هاي بزرگ نتايجي بزرگ در پي دارند.

یکشنبه 1387/11/13 توسط زرناز |

دیروز که تولدم بود

 چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز من!
روزی که من آغاز شدم!
تولدم مبارک

شنبه 1387/10/28 توسط زرناز |

آزادی

با تو آسان می شود از دست سیاهی ها گریخت

رو به سوی ظلمت شبهای بی فردا  گریخت

با تو ای آزادی ای والا کلام  گر نباشی در میان بایدکه از دنیا گریخت

 

جمعه 1387/09/22 توسط زرناز |

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

                                                                                    "مهدی اخوان ثالث"          

             

                                                              

سه شنبه 1387/09/05 توسط زرناز |

نامه خداحافظی

گابریل گارسیا مارکز در بستر مرگ برای دوستانش

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام، و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالآ همه ی آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه ی چیزهایی که می گفتم، فکر می کردم.ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم،چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.هنگامی که دیگران می ایستند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم، هنگامی که دیگرانصحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی بردم.!

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم دوستشان دارم، به همه ی مردان و زنان بقبولانم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم.به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند.به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد، و به سالخوردگان یاد می دادم که مرگنه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.

آه ! انسانها، از شما چه بسیار چیزها آموخته ام، من در یافته ام که همه می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی چیزی است که در دست دارند، در یافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار بامشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد !

دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر از بالا به پایین بنگرد ناگزیر با شد او را یاری دهد تاروی پای خود بایستد.

من از شما بس چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده ی چندانی ندارد چون هنگامی که آنها رادر این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

شنبه 1387/08/04 توسط زرناز |

عاشقانه

نه!

ما نمی توانیم آوازی گمنام باشیم

زیرا دنیایی به اندازه قلب هایمان می خواهیم.

        ***

آدمیان؛تصویرهای رشید خویش را

بر آیینه ها می نویسند

وما،رویاهایمان را انکار می کنیم.

     ***

هیچکس ترانه ی ما را دوست ندارد

بیا به سر زمین آیینه ها برویم

آنجا ستاره ها غریب نیمی تابند.

      ***

آدمیان نمی دانند

که پرندگان

صدای خویش را

از آسمان یافته اند

ای کاش می دانستند

خدا بی هیچ پیامبری

با درختان سخن گفته است.

ما باور داشتیم که ماهی ها

به زبان آب سخن می گویند

و اندوه جنگل را

می فهمیدیم.

ما آفتاب را برای لبخند می خواستیم

وشیون ستارگان را

می شنیدیم.

ما زبان اشیاء را می دانستیم

با ما سخنی تلخ بود

که تنها با خاک

می توانستیم گفت.

...و سر نوشت

دستهای ما را

در برابر هم نهاد.

                           " افشین سرافراز"

یکشنبه 1387/07/14 توسط زرناز |

هدیه

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه ی من آمدی_

برای من ای مهربان چراغی بیار

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

                                                         "فروغ فرخزاد"

پنجشنبه 1387/07/04 توسط زرناز |

من راه می افتم

برگی از شاخه افتاد

من تنهای تنها، راه می افتم

در کنار برکه ای پوشیده از باران برگ

شاید این افسوس را با باد می گفتم:

-آه این آیینه را

این برگهای خشک پوشانده اند

آن صفا، آن روشنایی

در غبار تیرگی مانده است.

تا کجا مهر بهاران

پرده از رخسار این آیینه بردارد

چهره او را به دست نور بسپارد

روزهای زندگی

مثل برگ از شاخه فرو می افتاد

و من

همچنان تنهای تنها راه می رفتم

یادها،غم های سنگین

چهره آیینه دل را کدر می کرد

شاید این فریاد را با خویش می گقتم:

-باید این آیینه را از ظلم این ظلمت رهایی داد

چهره او را به لبخند امدی تازه از این نور روشنایی داد.

یکشنبه 1387/06/31 توسط زرناز |

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند

دستها بیهوده ، چشم ها بی رنگ اند

دوستم داشته باش ،شهرها می لرزند

برگها می سوزند ، یادها می گذرند

بازشوتا پرواز، سبزباش ازآواز

آشتی کن با رنگ،عشقبازی با ساز

 

دوستم داشته باش،عطرها درراهند

دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند

 

دوستت خواهم داشت،بیشترازباران

گرمترازلبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت،شادترخواهیم شد

ناب تر،روشنتر ، بارور خواهیم شد

دوستم داشته باش،برگ را باورکن

آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن

 

دوستم داشته باش،غطرها درراهند

دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند

 

خواب دیدم در خواب،آب آبی تربود

روزپرسوز نبود،زخم شرم آورنبود

خواب دیدم درتو،رود ازتب می سوخت

نورگیسو می بافت،باغچه گل می دوخت

                                                          "شهریارقنبری"

یکشنبه 1387/06/31 توسط زرناز |

تنها به این بهانه

         واقعآ که توی چه دنیای عجیبی زندگی میکنیم ، انگار آدم هرچی بزرگتر می شه زندگی هم عجیبتر می شه! انگار اصلآ نمی شه آدما رو شناخت،اگرم بشه نمی شه مثل اونا بود،اگرم مثل شون  نباشی وای که زندگی...

شاید این شعر بی ربط به زمونه ی ما نباشه:

 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانیت کنند

یکشنبه 1387/06/31 توسط زرناز |

ای دل خسته

ای دل خسته سکوت شب را

به یاد دوست

در تشویش آزرده سپری کن

که چنین است رسم روزگار

حتی یاران هم افسانه های زیبا

وابرهای فراری ذهن شلوغت را

به تمسخری بش فراخ وعمیق

با بازی روزگار می سنجند

وهرگز تو را نمی بینند که چگونه

خاطری چنگ خورده را

به حراج گذاشته ای

حراجی که خریداری ندارد

وتو

تنها به امید دیدار او در تلاطمی

بی وقفه شمارش خلق را تکرار می کنی

یکشنبه 1387/06/31 توسط زرناز |

ما آدم ها

بین خودمان باشد

ما آدم ها از لجی که داریم

هیچ گاه با خودمان آشتی نمی کنیم

چشمهایمان بین هم دیوار کشیده اند

و چشم دیدن یک دیگر را ندارند

                                         می گویید نه!

                                        خودتان را بغل کنید

                                        صورتتان را ببوسید

ما آدم ها

           هیچ گاه

تنهایی مان را به یک دیگر تعارف نمی کنیم

درست مثل ماهی ها

که آب را

به یک دیگر تعارف نمی کنند

ما آدم ها

دست خودمان که نیست

                         آدمیم دیگر

                                       "جلیل صفربیگی"

جمعه 1387/06/29 توسط زرناز |

فرق ما

فرق من وتو:گفتی عاشقمی،گفتم دوستت دارم

گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم

گفتم من فقط ناراحت می شم

گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم

گفتم اتفاقآ من به خیلی ها فکر می کنم

گفتی تا ابد تو قلب منی

گفتم فعلا تو قلبم جا داری

گفتی اگه بری با یکی دیگه خودمو می کشم

گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم

گفتی ...

گفتم ...

تا حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟

نه!

فرق ما تو اینه که :

تو دروغ گفتی

من راستشو

جمعه 1387/06/29 توسط زرناز |

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند

من دلم می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

                                       وکبوترها را

                                       آه کبوترها را...

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهرصبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

وای باران،باران

شیشه ی پنجره را باران شست

                                        از دل من اما

                                        چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

              باران

                      پرمرغان نگاهم را شست

                                                    "حمید مصدق"

چهارشنبه 1387/06/27 توسط زرناز |



درباره وبلاگ
----------------------------------
سلام
امیدوارم لحظات خوبی رو
توی وبلاگ من سپریی کنید
نظر هم یادتون نره لطفآ
...و
از این که به وبم سر
زدید ممنون


RSS 2.0

Designed By ParsTheme

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس